![]() |
![]() |
|
| رویاهای من |
|
خیره میشد دشمن
به سیاهی چشمان تو به آبی چشمان من یکی میفشرد باتوم را محکم در دست دیگری نشانه میرفت سینه تو تن من خیره میشد با ترس چشمان دشمن به سیاهی چشمان تو به آبی چشمان من خالی بود دستان تو تکه سنگی سلاح من سراپا زره و سلاح بود دشمن فریاد سپر تو تکه سنگی سلاح من چه جوانمرادنه نبردی بود گوشت و استخوان دربرابر باتوم و تفنگ دشمن می خروشید توفان وار فریاد ما می گرفت ترس سرپای دشمن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 21:16 توسط بابک |
|
|
دوستان سلام من دوباره امدم توی این مدت بخاطر فشار کاری نتونستم چیز زیادی بنویسم اما دوباره شروع کردم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 21:10 توسط بابک |
|
|
دل چو یاد او را از سر می گرفت
دیده گان را چو ابر بهار باران میگرفت آن بی و فای بد صفت می گرفت دل را چو بازیچه بدست
روزی بردش بالا تا مغاک روزدگر انداختش چه آسان به خاک با خود خوردم سوگندی پایدار دل نبندم بر هیچ ناپایدار
دل بریدن را کنم پیشه خویش رهایی زهر بند را کنم سرلوحه خویش کنم با هرکسی چون خودش رفتار هرچه او کند همان کنم رفتار |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 20:20 توسط بابک |
|
|
برتن و دل و جان
دارم بسی زخمهای گران مرهمی خواهم زنم بر زخمهای خویش نی افیون خواهم که فراموش کنم ریش
درمان زخم خواهم نه باده و بنگ نه مستی و نه رویای قشنگ خیز ای توفان خود درد خود را چاره کن نامید مباش و ناله مکن
خیز چاره ساز و حماسه کن اندر این روزگار تلخ خود را افسانه کن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 20:14 توسط بابک |
|
|
دمی بامن بودی
چه زود پر کشیدی و رفتی از آن روز کنمت یاد من هر دم نکردی دمی یادم و رفتی رفتی با دیگران و دلم را چه سخت شکستی حالا که خود هستی دلشکسته بیا که بی تاب توست دلی که شکستی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 20:42 توسط بابک |
|
|
خنجری به پشت و
تیری در سینه دارم من از آینده نمی هراسم ولی زخمی دردل چشمان بارانی دارم من گرچه دارم زنجیری به پا اما شوق رسیدن به خورشید دارد دلم خسته ام سخت و راهم بس ناهموار بال سیمرغ و جرات توفان دارم من شب بلند است ملال چون پتک آید همی اما شوق پرواز و رهایی در دل دارم من
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 20:34 توسط بابک |
|
|
تخت من
چو تن برف گرفته یک کوه بلند بازکرده آغوش سپید و نرم خویش را تو میدرخشی چون گوهری گرانبها غرق کرده ام در تو تن خویش را میچشم طعم خوش لبان انارگون تورا میبرم به بوستان آباد و زیبای تن تو دست نیازمند خویش را قطره های مروارید میبارند مروارید باران کرده ام تن گرم و زیبای تورا نوازش میکنم تورا آرام و نرم نوازش میکنم گوهر زیبای خویش را |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 21:29 توسط بابک |
|
|
روزی روانم پر خواهد کشید
آزاد و رها به فراسوی هست و نیست اندر کیهان بی انتها جدا از خاکستر تنم آزاد و از زمان و مکان رها خاکسترم فارغ از همه نیک و بد پنداری ها می آساید تا ابد زیر چتر شب و روزها |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 20:52 توسط بابک |
|
|
فردا
زاد روز من است یکم خرداد ماه به خودم مینگرم به روزهایی که گذشت به اسیر بودن اندر گیسوی یک مروارید به زندان بودن در لب یک سیب سرخ گذشت به حسرت آزادی با شوق رهایی گذشت تلخ و شیرین فرخننده و شوم همه گذشت گهی در مستی گهی درهشیاری گذشت کاش فرداها بابوئیدن یک گل سرخ بگذرد روزهای آینده هم باهمین شتاب خواهد گذشت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:13 توسط بابک |
|
|
هرچه خواهی مرا بنام
عشق من بویدن یک گل سرخ راه من رازو نیاز با نور ماه هدفم گاز گرفتن یک سیب زیبا آرزویم گذاشتن لب بر لب سرخ پریان هرچه خواهی مرا بنام دیوانه زندیق یا عاصی هرسه نیک اند ننگ زنجیر اربابست من با شاهین ها پرواز میکنم به بیکرانه ها آنجا که فرش آن شعله شمع است آسمانش سبز است بی انتهاست هرچه خواهی مرا بنام |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 16:37 توسط بابک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1388 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
| پیوندها |
|
زندگی زیباست شازده شرقی بوسه عاشقانه دل شکسته(لاریسای عزیز) بی رنگ تر از آینه غزل قاصدک دختران حوا (دوست بسیار باذوق مریم) |
|
RSS
|